![]() |
![]() |
|
| روزنوشت های شیشه ای یک م.ص |
|
با آهنگ های یگانه فعلا آرومم! شاید این آرامش قبل از طوفان باشه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:19 توسط مهدی |
|
|
رفتم دانشگاه و نمره ها رو دیدم: معدل بالای 16 !!! خودم تعجب کردم! پ.ن: به طرز مشکوکی همه بچه ها اومده بودن نمره هاشون رو ببینن!!! باز تعجب کردم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:18 توسط مهدی |
|
|
بابام اون روزی گفت: یه عمر من کار کردم و تو خوردی، حالا تو برو فقط پول یه ساندویچ رو دربیار من بی دغدغه بخورم!!! امروز سه چهار تومن از نیم ساعت مسافرکشی درآرودم دادم بابام!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:18 توسط مهدی |
|
|
مامانم برگشت... چقد آروم شدم... پ.ن: ترانه مادری و دیوونه بازی های پویا آدم رو یاد دانشگاه می اندازه!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:18 توسط مهدی |
|
|
شاید یه ذره اسمم رو بشه گذاشت راننده! لذتش به عذابش نمی ارزه... مث عاشقی!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:17 توسط مهدی |
|
|
تو تعطیلات این جوری آدم 5 شنبه جمعه اش رو هم گم می کنه! پ.ن: بچه ها قرار دیدنمون بعد از یه ماه رو کنسل کردن. باز هم تهنا تو خونه با بابام سر و کله زدم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:17 توسط مهدی |
|
|
مرحله اول کارهای ماشین بعد از یه هفته علافی درست شد... پ.ن: به قول دایی ام ماشین بدون ضبط مث ساندویچ بدون نوشابه است و به قول من هم خونه ی بدون مامان هم مث اینهاست!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 18:17 توسط مهدی |
|
|
روز مرد کیلو چنده؟ هیچ احساسی نسبت به بابام ندارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:16 توسط مهدی |
|
|
مامانم هم رفت مشهد و جو خونه یه جوری شده... پ.ن: آدم به روزهای "..."ی دانشگاهش راضی میشه!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:16 توسط مهدی |
|
|
نه! انگار این بازی همچنان ادامه داره!!! ماشین رو نخریده، بردیم مکانیکی و... پ.ن: دل تنگی های یک م.ص بیشتر می شود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:49 توسط مهدی |
|
|
تو عمرم اینقدر دهنم آسفالت نشده بود... از صبح تا شب به سگ دو زدن های بی هدف گذشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:46 توسط مهدی |
|
|
قسمت نبود شاید... ماشین هم مثل بقیه کارهام انگار نمی خواد جور بشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:2 توسط مهدی |
|
|
دلم خیلی تنگ شده! خیلی! تنها شدم باز شاید... دلم روزهای خوش پاییز 86 می خواد... دلم سادگی های اولین روزهای 19 سالگی ام رو می خواد... دلم همون مهدی قبل رو می خواد... دلم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:27 توسط مهدی |
|
|
شب آرزوهام... آرزوی اولم نبودی، ولی نتونستم به همین راحتی از لیست آروزهام بیارمت بیرون!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:26 توسط مهدی |
|
|
پر بیراه نیست میگن انسان خیلی فراموشکاره... فراموشی فراموشیه فقط بعضی هاش: سخته! ولی ممکنه! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:25 توسط مهدی |
|
|
تازه می فهمم چقدر زمان واسم داره زود می گذره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:25 توسط مهدی |
|
|
امروز باز رفتم پرند... شهر خاطره هایی شده واسه خودش! قدم به قدم آدم رو یاد گذشته می اندازه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:24 توسط مهدی |
|
|
فیلم انعکاس: دوست داشتن خیلی بهتر از عاشق شدنه... نه دیوونگی های عشق رو داره و نه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:21 توسط مهدی |
|
|
مثل اینکه نمی شه مثل عید روزه ی سکوت بگیرم! ماه رجب شده... خدا جون یه نگا هم به ما کن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:15 توسط مهدی |
|
|
همه ی روزنوشت های دو ماه اخیرم رو گذاشتم...
بی سانسور... بی دغدغه! بی همه چیز!!! از این به بعد رو هم می ذارم... همینجوری! از روی دیوونگی!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:40 توسط مهدی |
|
|
6-7 ساعت گشت و گذار و بازی و حرف... بچه ها بدتر از من، خیلی قاطی بودن! انرژی مثبتشون منم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:20 توسط مهدی |
|
|
دلم تنگه ... خیلی ... فردا با بچه های دانشگاه قرار گذاشتم تا کمی آروم تر بشم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:16 توسط مهدی |
|
|
از نو می سازمت مهدی، فقط به من اشاره کن!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:9 توسط مهدی |
|
|
سینما؟ رضا؟ ابراهیم؟ امید؟ خیابون؟ پارک؟ آبشار؟ نه! غمگین تر از این حرف هام... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:36 توسط مهدی |
|
|
آروم آروم دارم... بی خیال، مهدی جان! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:36 توسط مهدی |
|
|
اعتصاب... فک کنم تعبیر خوبی واسه این روزهام باشه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:35 توسط مهدی |
|
|
ترم دوم دانشگاه بعد از 6 ماه تموم شد... اونقدر حرف دارم که صد صفحه هم بنویسم آروم نمی شم... باز بغض گلوم رو گرفت و باز کسی از دلم خبردار نشد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:35 توسط مهدی |
|
|
غمگین ترین جمعه ی چند وقت اخیرم بود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:35 توسط مهدی |
|
|
پ.ن: یکی از تاثیرگذار ترین لحظات عمرم رو ساعت 4.30 پشت سر گذاشتم... همه چی ام رو از صفر شروع می کنم... از صفر... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:34 توسط مهدی |
|
|
رفتیم دانشگاه و کامپیوتر رو پیچوندم و از اون طرف از 8 شب شروع کردم به انجام پروژه شریعت، تا 4 صبح و از اون طرف هم 6 صبح پنج شنبه بیدار شدم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:33 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر روز یک جمله...
معمولا بی سانسور... البته بعضی روزها حرف های اعماق دلم اونقدر زیاده که با صد تا جمله هم آروم نمی شم ولی باز... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|